تبلیغات
از همه چیز و همه جا - داستان



.........



پیغام مدیر


سلام
ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد عرض میکنم .

امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده همه شما دوستداران مطالب علمی و حقوقی واقع گردد.
لطفا مارا از راهنماییها و نظرات ارزشمند خودتون بی نصیب نسازید.
کپی برداری از مطالب با ذکر منبع مجاز است

ساعت و تاریخ
امکانات وبلاگ

آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

 


پیج رنک



blogکد بازی تمرکز حواس


وبلاگ


وبلاگبازی آنلاین


  


 

داستان 1

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت آقا ببخشید

مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم

نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش

اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز

 پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم

 این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟ گفتم نه مادر

دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه ,گفتم

آره , پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری, شروع کرد با ذوق

 به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟ پرستاره تا

 اومد گفت شما پسرشون هستید؟ تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت ۴ماه

 هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید حالا از من

هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن

 آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این

 پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.

اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه ,

رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!!

 

داستان 2

خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد برن یه رستوران خیلی شیک

وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت:

سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟

زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت :

 بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟

شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم ...

وقتی نشستن , گارسون اومد و گفت :همون همیشگی رو بیارم ؟

زنه یه مقدار ناراحت شد و گفت : از کجا میدونه تو چی میخوری ؟

شوهر :اینم توی همون باشگاه بود یه بار وقت خوردن غذا منو دید .

خواننده رستوران از پشت بلندگو گفت : سلام بهروز جان ...

 آهنگ مورد علاقتو میخونم برات ....

زنه دیگه عصبانی شد و کیفشو برداشت از رستوران اومد بیرون.

شوهره دوید دنبالش . زنه سوار تاکسی شد ....

بهروز جلو بسته شدن در تاکسی رو گرفت و خواست توضیح بده

که حتما اشتباهی پیش اومده و منو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن ...

زنه سرش داد زد و انواع فحشا رو بهش داد ...

یهو راننده تاکسی برگشت گفت : بهروز...!

اینی که امشب مخشو زدی خیلی بی ادبه ها ....!!

 

داستان3

یک تاجر امریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود .

در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش

 چند تا ماهی بود. از ماهیگیر پرسید :

 چقدر طول کشید تا این چند ماهی رو گرفتی ؟

 ماهیگیر : مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر : چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقت را چیکار می کنی ؟

ماهیگیر: تا دیروقت می خوابم ،یه کم ماهیگیری می کنم با بچه ها

 بازی می کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم

به گیتار زدن خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم.تو باید

 بیشتر ماهی گیری کنی.اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری

 بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعداً اضافه می کنی و

 اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری .

ماهیگیر: خوب بعدش چی ؟

تاجر : به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو

 مستقیماً به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست

 می کنی . بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت

می کنی و می روی مکزیکوسیتی ! بعد از اون هم لس آنجلس ! و از

 اونجا هم نیویورک . اونجاست که دست به کارهای مهمتری می زنی

ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه ؟

تاجر: پانزده تا بیست سال .

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه در یک موقعیت مناسب که گیر اومد

میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی ! این کار

 میلیون ها دلار برات عایدی داره.

ماهیگیر: میلیون ها دلار ! خوب بعدش چی ؟

تاجر : اون وقت بازنشسته می شی ! میری یه دهکده ساحلی

 کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی ! یه کم ماهیگیری

 کنی، با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات

 گیتار بزنی و خوش بگذرونی .

 

داستان4

در نزدیکی ده ملا، مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و

 فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک

شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما

 یک سور به تو می دهیم وگرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه

 ما بدهی. ملا قبول کرد. شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید

 و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به

 من سور دهید. گفتند: «ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟» 

ملا گفت:نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و

 معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند:همان آتش تو

را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی. ملا قبول

کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند،

 اما نشانی از ناهار نبود. گفتند: «ملا، انگار نهاری در کار نیست.» 

ملا گفت:چرا ولی هنوز آماده نشده. دو سه ساعت دیگه هم گذشت

 باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت:آب هنوز جوش نیامده که برنج

را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به

 جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده و

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده!  گفتند:ملا این شمع

کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا گقت:چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم

 کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!» 

نتیجه :

با همان متری که دیگران را اندازه گیری

 می کنید اندازه گیری می شوید

داستان 5

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

یكی به دیگری سیلی زد. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود

 بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند

حمام كنند. ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد.

 اما دوستش او را نجات داد. او بر روی سنگ نوشت: امروز بهترین

 دوستم زندگیم را نجات داد . دوستی كه او را سیلی زده و نجات داده

بود پرسید: چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ

 نوشتی ؟ دوستش پاسخ داد :وقتی دوستی تو را ناراحت می كند باید آن

 را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاك كند. ولی وقتی به تو

 خوبی می كند باید آن را روی سنگ حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك نكند.

 

منبع: seyed000.blogfa.com

ویرایش شده در دوشنبه 21 بهمن 1392 و ساعت 04:17 ب.ظ

ارسال شده توسط یزدان سروری در تاریخ‌ یکشنبه 7 مهر 1392 - 07:54 ب.ظ | نظرات (- -)

چند مطلب اخیر آرشیو شده

چهاراه سرپل ذهاب

مراسم زنجیرزنی به مناسبت رحلت رسول اکرم (ص) شهادت امام حسن مجتبی (ع) در سرپل ذهاب

سخنی زیبا از امام حسین (ع)

اربعین حسینی در سرپل ذهاب

عکس: قدرت نمایی شتر برای پراید!

فراخوان 120 ساله‌ها به خدمت سربازی!

زیبا شدن غیر اصولی!

عکس ظریف با تیم ملی

داستان جالب «تنها معشوق زمین مادر است و تنها عاشق زمین هم...»

هتک حرمت کودک 9 ساله توسط یک پدر و دوستانش

سرقت دختر خوش تیپ تهرانی

تصاویری از زندان زنان در افغانستان

خواب بعدازظهر و فواید آن

زن جوانی پیش مادر خود میرود ادامه داستان

چگونه از پوست خود در مقابل سرما محافظت کنیم؟

عکس خون اشام ها

کارنامه اولیه آزمون تحصیلات تکمیلی (دوره های کارشناسی ارشد ناپیوسته داخل )سال 1393

تفاوت زن ایرانی قدیم با زن ایرانی جدید!(طنز)

دانلود سریال پایتخت 3

چهار باغ

فیلم سینمایی بیتابی بیتا

فیلم سیب و سلما با کیفیت خوب

فیلم ایرانی من کارگرم

فیلم ایرانی مشعل

دانلود فیلم یکی برای همه

دانلود فیلم مرغ تخم طلا

دانلود فیلم سینمایی لغزش

حس انسان دوستی

فروهر نماد ملی..؟ یا شیطان پرستی..!

تبریک روز مادر

---------------------------------------------------------------------------------------------------------


ابزار هدایت به بالای صفحه