تبلیغات
از همه چیز و همه جا - داستان جالب «تنها معشوق زمین مادر است و تنها عاشق زمین هم...»



قیمت به روز انواع کالای دیجیتال



پیغام مدیر


سلام
ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد عرض میکنم .

یزدان سروری هستم فارغ التحصیل کارشناسی حقوق پیام نور دانشگاه سرپل ذهاب و از اینکه از این وبلاگ دیدن کردید ممنونم.
امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده همه شما دوستداران مطالب علمی و حقوقی واقع گردد.
لطفا مارا از راهنماییها و نظرات ارزشمند خودتون بی نصیب نسازید.
کپی برداری از مطالب با ذکر منبع مجاز است

ساعت و تاریخ
امکانات وبلاگ

آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

 


پیج رنک



blogکد بازی تمرکز حواس


وبلاگ


وبلاگبازی آنلاین


  



این داستان توی وبلاگ یکی از دوستامون بود که اینجا براتون گذاشتم آدرس اینجا  و ایشونم به نقل از دوستشون بیان کردن آدرس وبلاگ

«تنها معشوق زمین مادر است و تنها عاشق زمین هم...»

همیشه به این فکر می کردم که چقدر بد بخت و بدشانسم که مثل دوستان شهریم نه تیپ و قیافه ی آن چنانی دارم، نه دوست دختری، نه موبایل گران قیمتی، نه پول آن چنانی و نه حتی خانواده ی پولدار و مشهوری که بتوانم از آن ها مایه بگذارم و در جمع های دوستانه و شب های خوابگاه بوسیله ی آنها اظهار فضل و غرور و افتخار کنم.

زندگی را از کودکی در روستایی که بزرگترین دست آوردش خاک است و خاکی شدن، گذرانده بودم و بسیار از خانه ی با حیاط بزرگمان خاطره هایی داشتم که حوصله ی فکر کردن به آنها را نداشتم و خیلی چیزهای نوستالوژیک که برایم تنها یک سری چیزهای عادی شده بودند.

به زمین و آسمان می زدم تا دلی بدست آورم و دلداری و همه کار می کردم تا شاید کسی را پیدا کنم و تنهایی موهومم را با او پر کنم و تمام عشق و محبتی که فکر می کردم از بقیه بیشتر دارم را به او نثار کنم  و به این طریق آرام شوم.

برای خودم بسیار برنامه های سرگرم کننده در طول روز و شب چیده بودم تا نکند وقت خالی پیدا کنم و ذهنم معطوف بدبختی ها و تنهایی هایم شود و خاطرات سراسر بدم از زندگی که پر است از پدر و مادر و برادر و خواهری که نه درکم می کردند و نه دوستم داشتند. بخصوص مادرم و حرف هایش که همیشه ادای مادرهای مهربان را در می آورد اما حاضر نبود یک بار به خاطر من جلوی پدرم بایستد.

دوست داشتم مثل دوست بهزاد روزها کسی باشد که با او به پیاده روی بروم و شب ها با او شام بخورم.

دوست داشتم تلفنش پر باشد از missed call ها و پیامک های فدایت شوم از دوست و رفیق و آشنا و غریبه و پسر و دختر...

سعیم را کردم...

****

تلفنش پر شده بود از missed call ها و پیامک های جور واجور از دوست و رفیق و آشنا و غریبه و پسر و دختر.

نه یک دل بلکه چند دل بدست آورده بود و چند دلدار. معشوقی برای خودش دست و پا کرده بود و همه ی عشق و محبتی را که فکر می کرد از همه بیشتر دارد نثار او می کرد و به این طریق آرام شده بود.

برنامه ی روزانه اش پر شده بود از سرگرمی ها و کارهایی که خوشبختانه یک لحظه هم اجازه نمی داد تا ذهنش را معطوف کند به بدبختی ها و خاطرات سراسر بدش و پدر و مادر و خواهر و برادری که نه درکش می کردند و نه دوستش داشتند.

حالا روزها با دختری که معشوق صدایش می زد و دخترانی که دوست دختر؛ به پیاده روی های عاشقانه می پرداخت و به این مسئله و عکس ها و خاطرات و هدیه های دخترانه ای که دست آورد این پیاده روی ها بود در جمع دوستان شهریش و در شب های خوابگاه، اظهار فضل و افتخار و غرور می کرد.

شب ها سر میز شام با معشوقش جمله ی " دوستت دارم" و "یا تو یا هیچکس" و یا حتی " شوهر عزیزم" را زیاد می شنید و از شنیدش لذت می برد. شماره ی معشوقش را به نام "خانمم" در گوشیش ذخیره کرده بود. از شبگردی هایشان با بهزاد ماجراهای زیادی برای تعریف کردن داشت.

هر دو سه ماهی یک بار به خانه یشان می رفت و یکی دو روزی در جمع خانواده بود و در خانه ای که اصلاً خودش را اهل آن نمی دانست و سایر بقیه ی ایام سال را در جمع دوستان هم دانشگاهیش در شهر سپری می کرد و از دنیایش لذت می برد. دیگر نه خاکی بود که چشمانش را بسوزاند و نه دود تنوری که اگر هم می بود از پشت عینک های دودی الانش دیگر اذیتش نمی کرد.

سالهای آخر دانشگاه بود که یکی از دوستانش خودکشی کرد و یکی از دوست دخترهایش با یک پسر کوچکتر از خودش فرار کرده بود و اثری از او نبود. خیلی وقت بود که طلوع خورشید را از نزدیک  - مثل شب هایی که با پدرش در مزرعه گندم تا صبح آب می گرفت-  ندیده بود. عینک دودیش هم دیگر دلش را زده بود؛ اما دوست نداشت اینها احساس بدی نسبت به دنیای دلخواهش ایجاد کند و همه چیز را برای خودش توجیه می کرد و می گذاشت به پای قواعد زندگی مدرن و پست مدرن شهری که حالا او هم یک شهروند اینگونه بود.

مدتی گذشت و Missed call هایش کمی کمتر شده بود و "خانمش" هم کمتر پیامک می داد. شاید بیکاری و کم پول شدنش دلیل این بود، اما نه!

مادرش در یک کیف برایش مقداری خوراکی و پول و داروی گیاهی داده بود به کسی که برایش بیاورد. کیف را باز نکرده در داخل کانال آب جلوی دانشگاه انداخته بود و یک لگد هم به کیف زده و به خوابگاه برگشته بود.

صبح یک روز پنجشنبه ی زمستانی بود که با آهنگ پیامک همراهش بیدار شد و با چشم هایی که از بس مالیده بود تار شده بودند متن پیامک را خواند: "من تو رو دوست دارم امّا نمی تونم جلوی خانواده م وایستم و این خواستگار جدیده مو رد کنم. سعیمو می کنم ولی بهت قول نمی دم.سعی کن فراموشم کنی عزیزم".

پس از چند دقیقه ای که از صدای بهزاد  و بارانی که به پنجره می خورد متوجه شد بیدار است، شروع کرد به توجیه کردن مسئله و تسکین دادن خودش. هر چه تا ظهر سعی می کند، توجیهی برای این مسئله پیدا نمی کند. مگر می شود کسی که سه شنبه شب با هم شام خورده بودند و دختری که می گفت: " به خاطر تو هرکاری رو می کنم تا با هم باشیم" و عشقی که فکر می کرد از همه بیشتر دارد، به این راحتی پشتش را خالی کند؟!

حالا که کرده بود...

گوشی " خانمش"  از عصر همان  پنجشنبه خاموش شد و دیگر هیچ راه ارتباطی دیگری وجود نداشت. به بهزاد که همیشه دوست داشت مثل او باشد ماجرا را گفت و این جواب را شنید:" فدای سرت.یکی دیگه...".

جمعه یک هفته ی بعد از یک شماره ی ناشناس یک پیامک جدید در ساعت 12 ظهر دریافت کرد:"امشب ساعت8 عقدی منه. راه ما از اول هم جدا بود.منو ببخش. ازت خواهش دارم که دیگه منو کامل فراموش کنی و مزاحم زندگیم با شوهرم نشی.این شماره شوهرمه نکنه پیام بدی که خون به پا می کنه.خداحافظ برای همیشه"...

در همین گیر و دار بود که رفت سراغ کیف پولش تا عکس معشوق – حالا منفور- ش را بردارد پاره کند ولی یک پیامک جدید راهش را به سمت گوشی کج کرد.شماره ناشناس است: " سلام.امشب عقدی داریم. ببخشید این چند روز نتونستم بیام خوابگاه.شمارتم تو سیم کارت جدیدم نبود.خواستم دعوتت کنم بیای. امشب ساعت 8 خونه ی خودمون. حتماً بیای.(بهزاد)".

دوباره شماره ها را چک کرد. بله ؛ هر دو شماره یکی است...

****

نماز ظهرت را با توجه می خوانی و بعدش چند آیه ای قرآن و می روی کیفت را می بندی.از زیر قرآنی که مادرت روی سرت گرفته رد می شوی. مادرت قرآن را می گذارد و آغوشش را باز می کند. قبل از اینکه بغلت کند تو خودت را در آغوش مادرت می اندازی و اشک های هردویتان آرام آرام می آید. انگار می خواهی دیگر بر نگردی.

- می دونی چند وقته بغلت نکردم پسرم؟

- (فقط گریه می کنی)...

با سایر اعضای خانواده خداحافظی می کنی و پدرت تو را تا فرودگاه می رساند. در فرودگاه قبل از اینکه از پدرت جدا شوی نگاهش می کنی و  می خواهی خداحافظی کنی که می بینی پدرت چشمان خیسش را از تو پنهان می کند. یک بسته به تو می دهد و می گوید:

-  در تمام این سه سالی که پیش ما نمیومدی مادرت با چشمای ضعیفش مشغول درست کردن این هدیه بود برات.

بسته را می گیری و دست پدر را می بوسی و خداحافظی می کنی و  می روی و سوار هواپیما می شوی.

- پرواز شماره 216 به مقصد مسکو هم اکنون آماده ی پرواز می باشد.مسافرین محترم... –

در یک سال کار تحقیقاتی که با سه نفر دیگر از دانشجویان نخبه باید در روسیه انجام دهی هر سه ماه یک بار به ایران می روی وبه خانه ی پر از نوستالوژی های دوست داشتنیش و  یک هفته در کنار پدر و مادر و برادر و خواهری می مانی که از همه ی دنیا بیشتر دوستت دارند و بیشتر درکت می کنند.

شب ها در هتل و برای دوستانت که سه نفرشان ایرانی و هفت نفرشان از ملیت های دیگرند از خاطرات کودکی و روستای قشنگ تان می گویی که دلت تنگ شده برای خاک و خول کوچه باغ هایش و به اینکه در نوجوانی بارها در مزرعه گندمتان با پدرت طلوع خورشید را از نزدیک دیده ای و به هدیه ی مادرت که یک ژاکت کاموای آبی بود که یک کاغذ در جیبش بود و رویش نوشته بود: "شنیدم اونجا خیلی سرده. سرما نخوری پسرم. مواظب خودت باش. دوستت دارم میوه ی قلب مادر" اظهار فضل و غرور و افتخار می کنی. دوست ژاپنی ات در مورد عکس بالای تختت می پرسد که می گویی" عکس کودکی من است در بغل مادرم کنار حوض حیاط پدربزرگم" و دوست ژاپنی ات به زبان خودش به تو می فهماند که به تو غبطه می خورد.

پایان یک سال کار تحقیقاتی در روسیه است و طرح با موفقیت تمام شده است.

به ایران باز می گردی و به خانه ات که حالا بیشتر از همیشه احساس می کنی مال خودت هست.

****

روزها که از کار کردن در پشت میز کارم خسته می شوم، یک لیوان از آویشنی که مادرم داده بود می خورم و دعایش می کنم.  کفایت نمی کند، زنگ می زنم و از پس از چند دقیقه احوالپرسی و گوش دادن به صدای لرزان مادرپیرم از او به خاطر آویشن ها تشکر می کنم. روزی چند بار به مراجعان مختلف اتاقم توضیح می دهم که عکس روی میزم عکس همسرم نیست و عکس زیبایی از جوانی های مادرم است.

شب ها قبل از خواب به خاطرات خوب کودکیم فکر می کنم و اینکه کاش می شد دوباره بغل مادرم بخوابم و دست های او موهایم را نوازش کند.

هر چه بیشتر می گذرد و بزرگتر می شوم برای مادرم بچه تر می شوم و از این لذت می برم...

همه ی اینها برایم یک نکته ی مهم را برایم بیشتر از پیش روشن می کند و آن این نکته است که:

«تنها معشوق زمین مادر است و تنها عاشق زمین هم...»

( این جمله ایست که با خط خوش روی تابلوی اتاقم نوشته است)...


http://www.montazer-tolue.blogfa.com/

http://esf-law.blogfa.com/

ویرایش شده در شنبه 27 اردیبهشت 1393 و ساعت 12:47 ق.ظ

ارسال شده توسط یزدان سروری در تاریخ‌ دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 - 01:32 ب.ظ | نظرات (- -)

چند مطلب اخیر آرشیو شده

قیمت به روز کالای دیجیتال

چهاراه سرپل ذهاب

مراسم زنجیرزنی به مناسبت رحلت رسول اکرم (ص) شهادت امام حسن مجتبی (ع) در سرپل ذهاب

سخنی زیبا از امام حسین (ع)

اربعین حسینی در سرپل ذهاب

عکس: قدرت نمایی شتر برای پراید!

فراخوان 120 ساله‌ها به خدمت سربازی!

زیبا شدن غیر اصولی!

عکس ظریف با تیم ملی

داستان جالب «تنها معشوق زمین مادر است و تنها عاشق زمین هم...»

هتک حرمت کودک 9 ساله توسط یک پدر و دوستانش

سرقت دختر خوش تیپ تهرانی

تصاویری از زندان زنان در افغانستان

خواب بعدازظهر و فواید آن

زن جوانی پیش مادر خود میرود ادامه داستان

چگونه از پوست خود در مقابل سرما محافظت کنیم؟

عکس خون اشام ها

کارنامه اولیه آزمون تحصیلات تکمیلی (دوره های کارشناسی ارشد ناپیوسته داخل )سال 1393

تفاوت زن ایرانی قدیم با زن ایرانی جدید!(طنز)

دانلود سریال پایتخت 3

چهار باغ

فیلم سینمایی بیتابی بیتا

فیلم سیب و سلما با کیفیت خوب

فیلم ایرانی من کارگرم

فیلم ایرانی مشعل

دانلود فیلم یکی برای همه

دانلود فیلم مرغ تخم طلا

دانلود فیلم سینمایی لغزش

حس انسان دوستی

فروهر نماد ملی..؟ یا شیطان پرستی..!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------


ابزار هدایت به بالای صفحه